پاییز - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 22:06
آشپزخونهxadی حیاط سرده. پاییز داره پیاز خورد میxadکنه. برگای درختا اشک میشن و میxadریزن. تر و خشک قاطی شده. باد داره این طرف، اون طرف میxadدوه. برگا هم همراهیش میکنن. «قضیه چیه یعنی؟» اونقد آروم میپرس
محمّدِ بی صبری - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 22:06
راه، دور و دراز است، زمان، مرتعش و پر فراز و سفر، طولانی و جانگداز. شعری برایم بخوان از اختلاطِ موها و انگشتها. نخواندی اگر، لااقل آغوش بگشا تا کمی از اندوهِ مدامم را به هر از گاهی از هرگز فرو بنشانم
در من جمعیتیست... - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 22:06
خواب میدیدم که خوابم و توو اون خواب، خواب میدیدم که خوابم و توو اون خوابم خواب میدیدم که خوابم... چند لایه رو همینxadطور رد کردم تا که رسیدم به خوابی که در اون، خواب میدیدم بیدارم. "منِ" بیدارم توو اون خواب، رو کرد به "من"های خوابیده توو خوابای قبلم و داد کشید: «هااااای با شماهام که راحت خوابیدهین! ...
سبزناک - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 22:06
پاهام با شوری بیانتها زمین را دوره میکند. دستهام با شوقی بیحد، آسمان را در برمیگیرد. به خود که میآیم میبینم رو در روی قشنگت ایستادهام و تبسّمت که نمنمِ بارانیست بر روحم، پژواکِ این همه طراو
در ستایشِ خندههات... - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 22:06
تو که میخندی متوجّه زنده بودن میشوم، متوجّه زندگی. و اطمینان پیدا میکنم که هستم. فقدانِ خندهات، فقدانِ نور است، فقدانِ روشنی و گرما. هنگامی که خندهات نیست، تاریک و سردم؛ خون در رگهام یخ میبندد
۲۴ (۲) - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 22:06
بیست و چهارم دی، روایتی دیگرگونه است از حیات، از تولد، از دوبارگی، از همارگی، از تبلور روشنای بهاران در ابتدای زمستان... «در ابتدای زمستان، دَمت هویدا شد...» دَمت گرم است ای عشق که اینچنین ترانهخوانی
الکن... - تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 22:58
لکنت شعر و پریشانی و جنجالِ دلمچه بگویم که کمی خوب شود حالِ دلم؟ کاش میشد که شما نیز خبردار شویدلحظهای از من و از دردِ کهنـسالِ دلم از سرم آب گذشته است مهم نیست اگرغم دنیای شما نیز شود مالِ دلم عاشق ِ نان و زمین نیستم این را حتمنبنویسید به دفترچهی اعمالِ دلم آه! یک عالمه حرف است که باید بزنمولی انگا...
خزون... - تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 22:58
استاد عربی گفت: «ما أجْمَلَ الْخَریف...» و قلبم هُری ریخت. چشمـهام را بستم تا خیالِ گریه را از سر بگذرانم. اشک در پشتِ پلکـهام دست و پا میـزد. دست بردم به سمتِ قلبم... میـسوخت. چشمـهام هم. حواسـَم را برداشتم و مچالهوار از پنجره به
سمتِ روشن واژهـها... - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 8:55
تنها چیزی که میـدونم اینه که دوست داشتن نه وابستهی لمس تنه نه محتاجِ دیدار. تنها چیزی که میـدونم اینه که توی تمامِ کتابا، توی تمامِ فیلما، توی هر جایی که بوی ادبیات و هنر بده میـتونی پیدام کنی. میـتونم پیدات کنم. یه کلمه، یه تصویر از هزاران کیلومتر اونورتر میـتونه ما رو به هم وصل کنه، یکیمون
تنگـِستان... - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 8:55
با این همه به زندانِ من بیاکه تنها دریچهاشبه حیاطِ دیوانهخانه میـگشاید.امّا چگونه،به راستی چگونهدر قعرِ شبی اینـچنین بیستاره،زندانِ مرا ــ بیسرود و صدا مانده ــباز توانی شناخت؟#شاملو
كا...بوس - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 8:55
خواب ميـديدم توو يه غارم... پُرِ درخت... كه يهويي همهـشون از ريشه در اومده بودن و داشتن ميـدويدن سمتم... نفسم بند اومده بود، نميـتونستم حرف بزنم... هي تقلا ميـكردم، صداهاي گنگ و مبهمي از دهنم خارج ميـشد... مامان از خواب بيدار شده بود... بيدارم كرد... دهنم خشك شده بود... گفتم آب ميـخوام... واسم آورد....
الکن شدهم... - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 9:36
+ چته؟ - دلتنگم! + دلتنگی و با هیچـکسـَت میلِ سخن نیست؟ - چرا.. هس! + با کی؟ - با نارنجـخاتون؛ مستقلـترین هویتِ شیرینِ مکررِ مسحورِ محسوسِ قاصدکـنشینِ بنفشـآبیِ بیتوتهـهای سبزآلودِ عشق... + هااااان؟ + MSooji |
. . . - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 9:36
با این همه به زندانِ من بیاکه تنها دریچهاشبه حیاطِ دیوانهخانه میـگشاید.امّا چگونه،به راستی چگونهدر قعرِ شبی اینـچنین بیستاره،زندانِ مرا ــ بیسرود و صدا مانده ــباز توانی شناخت؟#شاملو
بیـتابانه... - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 9:36
بی تابانه درانتظارِ توامغریقی خاموشدر کولاک زمستان... فانوسـهای دور سوسو میـزنندبی آن که مرا ببینندآوازهای دور به گوش میـرسندبی آن که مرا بشنوند.من نه غزالی زخم خوردهامنه ماهی تنگی گم کرده راه!نهنگی توفان زادمکه ساحل بر من تنگ است...آنـجا که تو خفتهایشنـزاری داغکه قلبِ من است. «شمس لنگرودی» + MSooji...
نظمِ مکرر... - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 9:36
بغضی در گلوم مانده؛ آبستنِ سرودنـها - آن مگوهای عاشقانه- بغضی شبیه آوار بر حجمِ مغموم گلو، وامـدارِ حروفی که مقابلِ چشمـهام به صف شدهاند، بیـتابانه پا میـکوبند، هوار میـکِشند و بیـقرارِ مکیده شدنـَند. چشمـهام میـسوزد تار میـبینمشان غرقـَند در اشکـهام. منِ الکن - در نظمی مکرر - دردا
، ، ، - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 9:36
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
صدآآآآتـــ... - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 9:36
حرف بزن... حرف بزن... وَه که چه سبز است صدات... نغمهایـست مملو از ترانهـگی... آکنده از جریان... لبریز از حرکت... صدات نسیمی است که در شریان حواسـَم خرامان میـوزد... به شور وامیـداردَم... شعر است... گوشـهام را فتح میـکند... پرچمِ خنده را در لبـهام به اهتزاز در میـآورد... حرف بزن... صدات آ
گفتی... - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 9:36
با این همه به زندانِ من بیاکه تنها دریچهاشبه حیاطِ دیوانهخانه میـگشاید.امّا چگونه،به راستی چگونهدر قعرِ شبی اینـچنین بیستاره،زندانِ مرا ــ بیسرود و صدا مانده ــباز توانی شناخت؟#شاملو
چندتا واژه مونده تا تعبیر این سبزینهـها؟ - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 9:36
واژهـهام خوابیـست که تو را فقط در آن میـتوانم داشته باشم... + MSooji |
هاااان؟ (۲) - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 9:36
با این همه به زندانِ من بیاکه تنها دریچهاشبه حیاطِ دیوانهخانه میـگشاید.امّا چگونه،به راستی چگونهدر قعرِ شبی اینـچنین بیستاره،زندانِ مرا ــ بیسرود و صدا مانده ــباز توانی شناخت؟#شاملو