خرید بک لینک

خواب ميـديدم توو يه غارم... پُرِ درخت... كه يهويي همهـشون از ريشه در اومده بودن و داشتن ميـدويدن سمتم... نفسم بند اومده بود، نميـتونستم حرف بزنم... هي تقلا ميـكردم، صداهاي گنگ و مبهمي از دهنم خارج ميـشد... مامان از خواب بيدار شده بود... بيدارم كرد... دهنم خشك شده بود... گفتم آب ميـخوام... واسم آورد... خوردم... چند تا نفس عميق كشيدم... احساس ميـكردم كه درختا توو خونه ريشه دووندن... شايد اونا هم تشنه بودن... شايد.

+ MSooji |

برچسب: نویسنده: آتنا یزدانی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 8:55

صفحه بندی