فقط من - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 21:12
فقط تاریکی میداندماه چقدر روشن استفقط خاک میدانددستهای آبچقدر مهربان است!معنی دقیق نان رافقط آدم گرسنه میداندفقط من میدانمتو چقدر زیبایی!| رسول یونان |
تاریخِ تاریک و وطنِ تار و مار - تاریخ: 1399/1/7 ساعت: 7:41
تاریخخونیستکه بر گُردهی لخت و لهیدهی فرودستانلخته شده- سربی که در دهان تو میریزندداغیست همطرازِ غمِ تاریخآه ای وطن! چکامهی ناکامی!
دریغ - تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 3:21
تمامِ کلاغان شهرروی شاخ و برگم لانه کردهاندمیخواهم با فریادیخودم را بتکانمامّا افسوس که درختم!
۲۴ (۳) - تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 3:21
پژواکِ شادیِ سبزینهها در دلِ سرسرایِ زمستان، ارمغانِ خجستهی میلادِ توست. فرخنده اتّفاقی که سوزِ بی انتهای زمهریرِ بیمهرِ دی را به گرمایی لطیف مبّدل کرده است. حال میشود بیترس، با سینهای فراخ سرما
چیزی بگو... - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:44
بیزمان و بیمکان چون غمسایهها را به خود میکشمو برای هیاهوی خاموشاناورادی را زمزمه میکنم.جهان تهیستو صدایم چون آوازی ترسناکدر این سرسرای خاموش حل میشودچیزی بگو به همصداییامو نجوایم را پاسخ گومن میترسمو جهان سرسختانه بیرحمی میکندچیزی بگوچیزی بگوچیزی بگو...
خشکزار - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:44
خیال همیشه و همه جا با من است و حتّی گاهی دو سه قدم از من جلوتر. چیزی اگر میگویم او پیشتر آن را با زبانِ بی زبانی گفته است. گاه مجالم نمیدهد به گفتن و رشتهگاه اندیشهام را در هم میپیچد. سرم از دست این اژدهای هولناک به فغان آمده است. در یک یک مویرگهای سرم آتشیست از دمِ سوزندهی او. میخواهم سرم را در غر...
محتکرِ آب - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:44
سایهها برای درخت شدن میجنگندو آسمان - خسته از این مضحکهی بیپایان -باران را بیش از پیش احتکار میکند.
فور اِوِر :) - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:45
به درکی لایزال رسیدهامدرکی سادهروشنو آراممن از ورایِ این درکجسارتِ شکوهمندِ امیدو غرورِ سر به فلک کشیدهی بودن را میبینمبه درکی بی منتها رسیدهامبرهانی قاطع برای زیستنو رایحهای دلگشا برای نفس کشیدن
ناباورانگی در عین کاشفانگی و کاشفانگی در عین ناباورانگی... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:45
ناباورانه نه به معنی بیباوری و بیایمانی بلکه به معنی احساسی لبریز از شوق و شور و هیجان! به معنی کشفی دیگر؛ کشفی که دل را از رکود درمیآورد، قلب را به پویش و تپش و تکاپو وامیدارد. ناباورانه که میگو
حُسنِِ ختام و حُسنِ مطلع - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:45
تابستان به انتها رسیده و ما با حُسنِ, ختامی عاشقانه، تب و تابمان را امتداد بخشیده و طلسمی دیرپا را از پا درآوردهایم. ای همسقفِ نازنین که مرا در زندهنگاهداشتِ رویاها یاری میکنی همسقفیمان فرخنده باد. باشد که این چکامهی شورانگیز، حُسنِ, مطلعی باشد بزمِ پاییزمان را :)
شب که میشه... - تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 19:42
«دوباره شب دوباره شبدوباره اضطراب و تبدوباره انهدامِ شعرمیانِ التهابِ لب...»این را که زیرِ لب زمزمه میکنم، تاریکی گستردهتر میشود و ترسم بیشتر. مدّتیست که از شب گریزانم و از ظلمتِ بیپایانش میهر
اردیجهنّم... - تاریخ: 1398/2/30 ساعت: 2:38
حالم بده و زندگی به شکلِ غمانگیزی توو جریانه! «حالم بده» و این جمله رسا نیس! این روزا یه «نمیدونم» گُندهم! نمیدونم دارم چیکار میکنم، نمیدونم دارم کجا میرم، نمیدونم چی میخوام، نمیدونم چه مرگ
شگرف - تاریخ: 1398/1/18 ساعت: 13:14
از خیلی وقته هی میخوام باهات حرف بزنم ولی فرصتش دست نمیده! شاید منتظر بودم که بیای و توو حضور خودت به گفت بیام. امّا این زمستون مثه جنّ و بسم الله شده بودیم. نشد درست و حسابی ببینمت و سپیدِ گستردهت
سرطان بگیر و بمیر آئورلیانو... - تاریخ: 1398/1/18 ساعت: 13:14
نون والقلم... - تاریخ: 1398/1/18 ساعت: 13:14
چه میتوانم بگویم؟ که مثلاً اینجا خانهی من است؟ نه! من خانهای ندارم، سقفی نمانده است، دیوار و سقفِ خانهی من همینهاست که مینویسم، همین طرزِ نوشتن از راست به چپ است، در این انحنای "ن" است که مینشینم، سپرِ من از همهی بلایا سرکشِ "ک" یا "گ" است... "هوشنگ گلشیری"
رجعتِ سبز - تاریخ: 1398/1/18 ساعت: 13:14
رغبتی نبود تا بوی شکوفهها را بشنوم و دل در برکهسارِ صمیمیّت بشویم. گنگ بودم و مبهم. در بسترِ هزارتویِ حُزن، دراز به دراز افتادم و سال را به خوابِ بیخبری تحویل کردم. صبحِ اوّلین روزِ بهار، دوداندودِ
معنایِ بیـکرانگی و بیـکرانگیِ معنا... - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 22:06
نگاهـَم بیقرارانه بر صفحهی دلـتنگی میـسُرَد و بر روی واژهی "تو" متوقف میـشود. در فرهنگ لغت قلبـَم، معانیات را مرور میـکنم: تو؛ مرکزِ ثقلِ هستیِ واژهـهاتو؛ ماهتابِ روشنِ سکوتِ شبانهتو؛ نقطه
نخستین تابستان :) - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 22:06
به نامِ عشق و روشناییِ بیـکرانش، تیرِ تابستان را از چلهی کمانِ هستی پرتاب کردهایم. تقویم، تابستانی دیگرگونه به خود خواهد دید! قرار است تلخکامِ رویاهای پیشین را به آبِ مِهر بشوییم و ما اینـجاییم که
احتمال باران اسیدی - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 22:06
خاطرهxadی چترِ همیشه بستهxadاش در ذهنِ خطیرِ آسمانِ متلاطم حک شده و ردّ پای مغموش در اختلاط با بوی دور تکxad نانِ سنگک، در یاد مفلوک کوچهxadـها به جا مانده است. او را پیشxadـتر در این شعر یافته بودند: «ﺗﻤﺎﻣ
اسمم داره یادم میره... - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 22:06
اصواتی مُردهبر روی شانهی لرزانِ بادتشییع میـشوند. آنـهاترجمانِ نامِ مناند...