خرید بک لینک
تمرین خندیدن ر‌پکنی که در ورس دو سکته کرد چشاشو گره زد به خوابی که تعبیری نداشتاشکاشو چکوند رو صفحه، اما تأثیری نداشتهر چقد می‌تونست ضجه زد و رو بیتا دویدسرشو بیرون آورد از پنجره؛ هیچی ندیداون قربونیِ سکوت همه ژلوفِناساسیر دردسر همه اِستامینوفِناسجسد خونی رؤیا رو دوش نحیفشهاما هنو یه عالمه آرزو تو کیفشه.دیدمش تو میتینگ آخر، حوالی وَنَکنیشِ رَپِشو وا کرده بود رو کلی آدمکسرش تو ابرا بود و رو بیت آتور تک‌به‌تکحکم دلای خسته‌جونو می‌بُرید بی‌کلک.گفت: «بعد مرگ دفنم کنین لا کاغذای شعرامدوست دارم پخش شهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا یزدانی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:15

وزش ظلمت ت‌ک‌ه‌ ت‌ک‌ه پراکنده‌ایمدر هیئت واژگانی کهن‌سالبر اوراقیاینجا و آنجاپیش چشمان تاریکی...چشمی به‌ناگاه می‌خواندماندر حضور تاریخ و گاه امضایی خاک‌گرفتهذهنهم‌پای تکاپوی آن نگاه لرزانمی‌کاود کنج زمان راو درمی‌یابد سیلان آن راآنی که ده سال یک سال می‌نمایدت‌ک‌ه ت‌ک‌ه پراکنده‌ایمرهاشده از شاخۀ مکانگرفتار در گردباد زمانباد ما را با خود خواهد برد...پ.ن: باد با برگ درختان میعادی دارد (فروغ)+ س‌وج‌ی | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا یزدانی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:15

هی مارک، شوت می!

درخشش صدای حریرآمیز شهیار و قدیس غزل‌زارش بر چهرۀ مغموم ایب ویگودا در لحظۀ انتقام گرفتن و صورت پر از التماس قهرمانِ به‌غایت ظالمِ کارتر را بگیر... در پس‌زمینه‌ای از ساقه‌طلایی، فلاسک، سیم‌های درهم‌تنیده و آینه‌ای که به دریچۀ خاک‌گرفتۀ کولر چشم دوخته، در تعلیق نه صلح نه جنگ، راوی کدام واقعیت است؟ کدام حقیقت تکه‌پاره‌شده؟

ای بی سی دی ای اف یو...

+ س‌وج‌ی |

برچسب: نویسنده: آتنا یزدانی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:15

IDK

هر از سالی به چشم خواب می‌بینی
سطور روشن اوراق سبزت را
که بر پهنای جانت گسترانیده است
تپش‌هایی که می‌رقصند نبضت را

هیاهو کم کن از پرخاش اوقاتت
به دندان نِه جگرهای حضورت را
بخواب آرام روی دست خواب‌آلود
فروتر کن به تن نیش غرورت را

به سوگ آلوده‌ای ای شادی ناکام
کبودی‌های سنگ قبر فقدانی
نمی‌فهمی چه می‌گویی هم‌اکنون نیز
اسیر هول طوفان‌های هذیانی...

+ س‌وج‌ی |

برچسب: نویسنده: آتنا یزدانی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:15

ساکن طبقۀ وسط کوهستان تنهاستاما بادی که در کوهستان می‌وزداز همه تنهاتر است...صفیرشسفیر سرگردانی‌ستسر بگردان، ای معلق‌واره!- «به‌ پایین یا به بالا؟از پایین صدای تمبورین می‌‌شنوماز بالا صدای نی!در میانۀ سامباخیال سماع به سرم می‌زند...»سر بگردان، ای معلق‌واره!نه به پاییننه به بالابه پشت سرت!____________________دیالوگ‌نوشت:شهاب حسینی: تو بحر این خوشه بودم؛ باز این امیدو داره که یه روز مِی می‌شه!حسین محجوب: ما مست بودیم و نشانی از تاک نبود.بیت‌نوشت:بودم آن روز در این میکده از دُردکشان / که نه از تاک ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا یزدانی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:15

برف کاش‌آلود / کاش برف‌آلود کاش برف ببارد؛ سنگین و بی‌وقفه و استخوان‌سوز؛ شاید او این سوز تفته را خاموش کند که در کنه مویرگ‌هایم لانه کرده است. کاش برف ببارد؛ بی‌پرسش پس و پیش؛ آن‌سان که دشتی را به سحرگاهی خاموش دربرمی‌گیرد. شاید او پهنۀ عریان سینه‌ام را بپوشاند که زخمیِ خاروخاشاک آتش‌هاست. کاش برف ببارد؛ سپید سپید سپید؛ شاید او این سرخی تند جراحت‌ها را محو کند که در پوستم حفره کرده‌اند. کاش برف ببارد... فقط ببارد. می‌روم در آستان سخاوتمندش طاق‌باز می‌خوابم... و او ای کاش هنوز ببارد و ببارد و مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا یزدانی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:15

۲۴ از خیلی وقته که برام یه عدد معمولی نیس! جزو اعداد مقدسه ! اعدادی از سنخ ۷ و ۴۰ و... که شاعرا تو شعرشون استفاده میکنن! از اون اعدادی که طالعی سعد رو نشون میدن! ۲۴ برا من از همون عدداس! البته جدا از وجه معجزانگی این عدد، وجه دیگهای هم هس که نقطۀ عطف و نقطۀ ثقل زندگی منه! اون وجه، وجه مبدأگونگیشه! ۲۴ برام من، پیش و بیش از هر چیز، مبدأ عشقه! مبدأ تموم چیزای خوبی که همهشون رشتهوار میرسن به عدد ۲۴! این عدد طلایهدار تقویم زندگیمه! یادآور روزی دلگرمکننده در فوج سرمای زمستان و حس لطیف گرمای آتیشی که پوستو نوازش میکنه؛ گرمای که بهت میگه: پا بکوب رو برف لحظهها و برو جلو.+   |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا یزدانی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1402 ساعت: 13:41

مثل یه پروانه ببین اسیر مشت بستهام از این همه پرسهزدن کوچهبهکوچه خستهام...

برچسب: نویسنده: آتنا یزدانی تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 10:27

خواب دیده بودم که در هجوم و احاطۀ درختانی متحرک - درختانی بیباروبر - عطشناک و مستأصل گرفتار شدهام. چند قدم مانده به گریه، نوری از پس غبار، شاخههای خشک و تکیده را کنار زد، سپس درختان - هراسیده و آسیمهسر - پابهفرار گذاشتند. نور دربرگرفت مرا و... از خواب پریدم. ۵ مهر بود. خودم را در ورودی کلاس شاهنامه، روی صندلیای چوبی یافتم. در باز بود و باد خنکی به داخل میوزید. در پیچوتاب باد، نور خوابهام به داخل کلاس تابید، از جلوم گذشت و یکیدو صندلی پستر از من نشست. هنوز ۵ مهر بود. استاد داشت میخواند:«پس پرده اندر یکی ماهرویچو خورشید تابان پر از رنگ و بویدو ابرو کمان و دو گیسو کمندبه بالا به کردار سرو بلندروانش خرد بود تنْ جان پاکتو گفتی که بهره ندارد ز خاک...»سر چرخاندم به سویش و رد بویش را تا نقطۀ دیدار دنبال کردم؛ در جایی بین تبسم و عاطفه گره خوردم به ذراتش. هنوز ۵ مهر بود؛ روزی که بیمهری جهان پایان یافت و دیوار زمان از بیپنجرگی عبور کرد.◾تکمله:وقتی از حادثه لبریز شدمبا شب و شاخه گلاویز شدموقتی تو هجوم برگای زردتیکهتیکه شکل پاییز شدماومدی بهارو آوردی براملکنتو گرفتی از زنگ صِداماومدی خنده رو یادم دادیگریه رو گرفتی از رنگ چشامسوجی؛ آشنای همیشههات :)۵ مهر ۱۳۹۴ - ۵ مهر ۱۴۰۲+   |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا یزدانی تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 20:22

غیر تو غیر تو غیر تو از همۀ آدمها میترسم...

برچسب: نویسنده: آتنا یزدانی تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 20:22

یادگاری که در این گنبد دوار بماند...

برچسب: نویسنده: آتنا یزدانی تاريخ: يکشنبه 20 فروردين 1402 ساعت: 12:53

بهار بهار؛ چه اسم آشنایی...

برچسب: نویسنده: آتنا یزدانی تاريخ: يکشنبه 20 فروردين 1402 ساعت: 12:53

تا کـــێ بنــــالێم بـو تـو گـــێانا تا کــێ بســـوتیــمئەی بریارت وا نە بو فە رموت مڼ روژێ هەر دێمزستان وا رۆی، بە هاڕیش هات ، تو هە ر نە هاتیژهـــڕی تاڵی چـــاوە روانێت دامـــێ تو ڵە جـێاتیئەی تو خۆ نازانی دەردێ چاوە ڕوانیتا چـەن بە ئـازارە بـڕک واش و ژانــێگــێانا بو نە هــاتی، عــازێز بو نە هـــاتینە تپرسی هە واڵم اش وە مە رگە ساتیشاو نێە ئە گر جاڕی خاۆنت پێوە نە بێنمدۆ بارە دەم ســـوتێنی اش و زامـی بڕینمگــــێا ناکـــەم زو وەرە ، نـــازدارم زو وە رەبەس جاڕی بت بینم، گێانم بو خوەت بە رە- بماند به یادگار از روزهایی که از اسارت سرما رها شده بودم و در مأمن گرما و در آغوش عشق، در ناباورانگی محض واژه رج میزدم.+   |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا یزدانی تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 15:20

از دیروز گرم دی و انباشت خاطرات برفآمیزی که برخلاف طبع این سفید روشن، هیچگاه آب نشدند، هفت زمهریر میگذرد! و هنوز گرمای کلبۀ آشنایی، مأمن رخدادهای بیبدیل است. در کورانِ بورانِ آن روزها، راه طولانیای را پیموده بودم تا به کلبهای رسیدم در کیلومتر ده جادۀ الفت، سر پیچ بیستوچهارم. از قول اخوان خواندم: «...هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی! / دمت گرم و سرت خوشباد / سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای / منم من؛ میهمان هر شبت؛ لولیوش مغموم / منم من؛ سنگ تیپاخوردهٔ رنجور / منم؛ دشنام پست آفرینش، نغمهٔ ناجور / نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم / بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم...» و تو اگرچه به تردید، ولی نیکفرجامانه به عطوفت در گشودی و خندهات، مبدأ حیاتم شد! خندهای که شکفت و شگفت هستیام شد. اعجاب و اعجاز آفرینش، در حلولی آبانگیز؛ گرم و لطیف، سراپایم را شستوشو داد! تو زاده شدی به تلألؤ، به بارش سپیدی بر تن زنگاربستۀ روزگارم! و من تمام خستگیها را، پشت در، زیر برفکوبههای تکدر چال کردم، و در روزی که پاکزادی تو بود، همپا و همقدم با تو متولد شدم!بهار پیش از موعد در من جوانه زد؛ به یُمن حضور تو! شکوفههای نورسیده، عِطر آشناییت را پراکند بر قامتم، و نسیم موی رهات، حدود تنگم را به بیکرانگی و کرامندی رساند. از آن روز تاکنون این بیت حافظ ورد ناخودآگاهم است: «پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا / فی بُعدها عذابٌ فی قُربها السلامه!» و دوری تو، در هنگامۀ نوشتن این نمیدانم چندمین زادنوشته، چون پتکیست بر سینهگاه تفتهام! چشم میکشم به حضور، و گاه رسیدن را فال میگیرم! پس زودازود بیا که «اِنّی رَأیتُ دَهراً مِن هِجرک القیامه...».زادنت به هنگامهٔ آشوب، تسکین آلام دل است؛ مبارکم باشی.+&ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا یزدانی تاريخ: سه شنبه 18 بهمن 1401 ساعت: 14:07

گفتی (نقل به مضمون): باید وضع موجود رو به کلمه، به ادبیات تبدیل کرد؛ باید با نگاه به شرایط هر چند اسفبار جامعه، وا نداد و نوشت و ثبت کرد؛ مخصوصاً ما!حرفات تو ذهنم بود؛ تلنگری که البته هرچند وقت یهبار خودمم به خودم میزنم؛ یادآوری شکوه و هیمنۀ واژهها، و رسالت ناگزیری که خواهناخواه به دوشمونه! باید نوشت و نوشت و نوشت؛ از زخمهای چرککرده و خونهای لختهشده، از زخمهای تازه و خونهای داغ! داشتم حرفاتو تو ذهنم مرور میکردم که به جملههایی از محمد مختاری رسیدم؛ قبلاً خونده بودمشون؛ ولی ایندفعه، و بهفاصلۀ کمتر از چند روز بعد از حرفای تو، نمود تازهتری پیدا کردن واسم! گفتم اینجا بنویسمشون که یادم بمونه / یادمون بمونه:«آدم که نباید همۀ عوامل اختلال روانی رو داشته باشه که مضطرب یا افسرده قلمداد بشه! آدمیزاد که خیک ماست نیستش انگشت بزنیم توش جای انگشت هم بیاد! جای انگشت درد و فقر و رنج و بلا و تنهایی و بیپناهی و اینها در آدم میمونه! و ادبیات به هرحال اگه نتونه شکل اینگونه رد انگشتهای بلا رو در درون انسان کشف کنه خب پس چهکارهس؟»+   |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا یزدانی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 16:26

صفحه بندی