هر از سالی به چشم خواب میبینی
سطور روشن اوراق سبزت را
که بر پهنای جانت گسترانیده است
تپشهایی که میرقصند نبضت را
هیاهو کم کن از پرخاش اوقاتت
به دندان نِه جگرهای حضورت را
بخواب آرام روی دست خوابآلود
فروتر کن به تن نیش غرورت را
به سوگ آلودهای ای شادی ناکام
کبودیهای سنگ قبر فقدانی
نمیفهمی چه میگویی هماکنون نیز
اسیر هول طوفانهای هذیانی...
برچسب:
نویسنده: آتنا یزدانی